|
چقدر خوب ميشد كه تو باشي...
چقدر خوب ميشد كه تو باشي و با من باشي...
تو را اندازه مي كردم، در دستهاي جا مانده بر روي پنجره هاي كه هيچوقت باز نشدند...
حتي به روي تو!
تو كه پنجره ها را معني كردي....
وقتي هميشه گشودي بودي به روي آسموني كه منو از چشم تو مي ديد...!
چقدر خوب ميشد كه تو باشي، حتي روي بخار شيشه...!!!
كاش هميشه چشمهايم را مي بستم كه هيچ آسماني نتواند تورا از نگاه من بگيرد...
خاطرت خاطرخواهي را خاطره كرد، خاطره من....!
------------------------------------------
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست...
يك نفر زمزمه كرد : باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست...
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت و مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...؟؟!!
|