تبليغاتX
نمیتوانم باور کنم نه رفتنش نه ماندنش را.
نمیتوانم باور کنم نه رفتنش نه ماندنش را.
عوضت نمیکنم با هیچ کس و هیچ چیز ...غم سنگینی ست اگه سر نخواستن دلی دعوا باشه ......
      خسته ام ....
  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 (20:53)
خسته ام ....

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

 

 

 

 

در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان ...

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

 

 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      عزیزانم
  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 (22:10)
سلاممممممممممممممممم

امروز اومدم تا از همه ی شما عزیزانم که کمکم کردین دوباره وبلاگم را راه بندازم تشکر کنم

اول از آقا ایرج گل شروع میکنم:

آقا ایرج مهربون سلام:

امیدوارم که خوب باشین

من هیچ وقت اون چند روز زیبایی را که با شما و مهناز خانم دوست داشتنی و آقای دکتر داشتما هرگز فراموش نمیکنم هم من هم مامان و بابا دلتنگتونن و این دلتنگی را با دیدن اون عکسای یادگاری و پر خاطره رفع میکنیم و همه به امید این هستیم که دوباره روی ماهتونا ببینیم

راستییییییییییییییییییییییییییییییی     آخخخخخخ جووووووووووون

یکی بهمون اضافه شد

مبارکه پارمیس کوچولو خوش اومدی خوشگلم عزیزکم

خیلی تبریک میگمم بهتون از طرف منم به مهناز جون تبریک بگید

راستی مامان و شقایق و بابا هم سلام مخصوص میرسونن.

به خانمتون سلام برسونید

وعده ما ۳ روز مانده به ماه رمضان.

فعلا

-------------------------------------------------------------------------

دوم:

زردالو

 سلام فکرشا نمیکردم بهم سر بزنی

با معرفت منا هنوز یادته

وقتی پیغامتا دیدم از دیدن اسم زردالو هم خندم گرفت هم گریه ام     پس هنوز این اسما یادته

زردالوی من  خیلی خوشحالم که مطلباما میخونی ممنون

از اومدنت به وبلاگ من که تکیه ای  از زندگیمه ممنون

خیلی چیزاااا عوض شده نه ؟

حیف    حیف    حیف 

---------------------------------------------------------------------------------

سوم

آقا مهدی گل و مازیار عزیزم

سلامممممممممممم

خوبین؟

ببخش مهدی جونم یادم رفت عروسیتونا تبریک بگم

مبارکه ایشالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال در کنار هم زندگی کنین به مازیار هم کلی تبریک بگین.

بهترینا را واستون آرزو دارم...

----------------------------------------------------------------------------------------

سوم

مسلم عزیزم

گلکم سلام

مرسی که تا من آپ میکنم اول از همه بهم سر میزنی

ممنون عزیز

همیشه منتظرتم

------------------------------------------------------------------------------

چهارم

چه فرقی میکنه شناختن یا نشناختن من

من شما را نمیشناسم

و اولین پیغامی بود که ازتون میخوندم

و

خیلی هم جالب بود

فکر کنم یه کم شبیه همیم

ممنون از لینکتون من لینکتون میکنم

------------------------------------------------------------------------------

حالا بریم سر بی معرفتا که از من و وبلاگم خوششون نمیاد بهم سر نمیزنن

ولی بابت همون چند باری هم که بهم سر زدن کلی مدیونم و تشکر دارم

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ممنونننننننننننننننننننننننننننن

آی آی بیمعرفتا

بگم اسماتونا

امیر مهدی جونم

نادیا خانمم

آسمان عزیز

مجید آقای مهربون

جواد جون

کوشا بیمعرفت

و مرگ سیاه 

و بقیه دوستان ...............

آقایون خانمها من منتظرم  قول دادین تنهام نزارید.

فعلا 

 

دستم به قلم نمیرود

هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم

میدانی٬

بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر

و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها

دستم سنگین شده

گوشه گیرم

چشمانم را میبندم و می‌نویسم

از خودم

از تو

از راز

از روزگار

از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها

چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود

قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود

یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود

چیزهایی میبینم که میترسم

که ناگفتنی‌ند

ظرفم بزرگ شده

انبوهم

نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد

میدانی ٬

هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست

و ترس

تنها معنی سکوت مطلق است

شاید چیزی مثل مرگ .

 

 

من هنوز گیج تصویر هایی هستم که گه گاه هجوم می آورند

 و خانه ای که صد ها اتاقش هنوز خالی ست.

اتاق هایم را رنگ می کنم و مزرعه را می چینم.

می دانم که هزار رنگ آفرینشی بیش از توان من است

ولی من در رویاهایم و در آرزوهایم بیش از توانم پرواز می کنم.

 و برایت باز خواهم نوشت.

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      کمپانی غرور
  دوشنبه یازدهم آذر 1387 (19:13)

(تو این نامه اسمت را گذاشتم سایه)

مهتاب با شب راه نیومد خزون که کوتاه نیومد
چشمات که بارونی شدن ابرا که زندونی شدن
اونکه غم بغضمو دید اونکه به دادم نرسید
پرده آخر تگرگ کوچ تو بود و بغض برگ
...
دیگه نای خوندن هم ندارم ، خوش به حالته ،
دنیا به کامت من بجاش یه دل دارم ، قد دریاست یه دنیا حرفو ریختم توش یه بار ترکید ولی کسی نفهمید ، مهم نیست آخه ، تو دنیا فقط ثروت مهمه و شاید علم ، عشق هم میره تو قصه ها ، هر کی بخواد عاشق بمونه باید یا قصه گو بشه یا قصه ،
می فهمی ؟
نه
شک دارم
قصم داره خیلی طولانی میشه نه ؟ دیگه از رفتارت معلومه حالت به هم میخوره از تموم کلمات 5 حرفی که با (میم) شروع میشن و با (ب) تموم
قصه هام تموم شد (سایه) ولی غصه نه ، ببخش که صمیمی شدم باهات آخه من احمق فکر میکردم ... ولش کن مهم نیست .از اون روز آخری که زمونه دلمو شکست هرگز اینقدر مایوس نبودم ، راحت میگم راحت راحت ، با همه جنگیدم بخاطرت حتی با خودم ، ولی با تو نمیتونم بجنگم ، شروعش با تو بود خودتم تمومش میکنی مگه نه ، دوست قدیمی ، اگه معنی دوستی اینه ، وای به حال عشق ..............
جوابمو نمیدی ؟ فرار میکنی ؟ پنهون میشی ؟
نیازی نیست به جان مهتاب نیازی نیست ، فقط ازم بخواه ، من میرم من کوتاه میام من ... آره خودخواهم راست میگی من خودخواهم تو رو برا خودم میخوام برا خود خودم ، حسودم چون دوستت دارم ، بدبینم چون هرگز باور نکردم (سایه)  دلش با من باشه هرگز ، شاید هیچ نقطه روشنی تو زندگیم نیست ، نه به روشنی تو ، 



(سایه) ، مهتاب عمرش خیلی کوتاهه ، کوتاه تر از اونی که فکر میکنی ، تا همینجاشم که بهش رحم کردی ازت ممنونه ،

من راه زندگیمو خیلی وقته گم کردم ، دیگه تنها چیزی که برام مهمه اینه که وقت برام سریعتر بگذره ، اگه غم بزاره ،

 

عشق ما مثل کوبیدن شیشه به سنگ خارا بود ......

شنیدن صدام برات ناراحت کنندس نه ؟

 آدما چرا راحت فراموش میکنن خوبی ها رو و سخت میگذرن از ناملایمت ها . (سایه)، ۳اسفند

136۸ من متولد شدم ، برای من این روز یه روز خاصه ، روز شروع تبعیدم به این دنیا . امسال هم مثل سالهای قبل و شاید مثل همه سالهای دیگه (اگه عمری باشه) ، کسی خبر نداره تولدمه ، هیچکس . میفهمی ؟

 نه عزیزم انتظار ندارم معنی دردو بفهمی خدانکنه طعم تنهایی رو بچشی .

 تو که از عشق مینویسی و از درد حرف میزنی ، نمیتونی بفهمی با من چه کردی ، نه نمیتونی .

فقط به این امید بودم تو این مدت  شنیدن صدای نازت روحمو تازه کنه ، ولی نشد .  کاش میتونستم ... می تونستم فرار کنم . دیگه هیچی نمیگم ، فقط خودت آخر قصمونو بنویس ...

دیدار به قیامت قشنگم گلم نازنینم قدر خودتو بدون سایه قدر خودتو بدون


| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      جدا شدم مسافرم رفت
  یکشنبه دهم آذر 1387 (19:17)

ديروز

*****************

مهربان و آرام ايستاده بود

تا چون فرشته اي بخشنده، آرزوهايم را بر آورده سازد

هر کلامش نوازشي بود ، هر لغتش آرامشي و هر نفسش هوايي تازه را در خلوتم مي دميد

نگاهش به دور دست ها بود، نگاهي که رطوبت چشم هايش را پنهان مي کرد و اشک

و اشک از آن پيش تر که در چشمانش پديدار آيد، در صدايش موج مي زد

آرام و مطمئن ، چونان ناقوسي که زمان ِ موعود را در ضرباهنگ ِ خود فرياد زند، به صدا در آمد

اينَک آن زمان ِ جدايي است که فرا رسيده است

اينَک آن زمان ِ جدايي است که فرا رسيده است

آرزوي آخرينت اينگونه جامه ي حقيقت خواهد پوشيد

************

با بُهتي سرد آرزوهايم را دوره کردم، و دگر بار دوره کردم

هيچم به نظر نيامد که کدامين دعا به جدايي مستجاب شده است

با زباني که از حيرت گنگ گشته بود، گلوي خشک و چشمناني غمبار و صدايي ملتمسانه که اندوه لرزانش مي کرد، فرياد بر کشيدم

کدامين دعا؟

*************

پرسشم جز اشک جوابي در بر نداشت

نه صدايي! نه اشاره اي! نه حتي فريادي، خشمي

هيچ! به جز اشکي سرد که پايان نداشت

باور نداشتم که درخت روياهايم را با دست خويش چنين به سختي خشکانده باشم

مبهوت و سرگردان به دنبال ِ جوابي بودم

**************

و امروز

تنها، و باز هم مبهوت و سرگردان به دنبالِ جوابي براي پرسشِ ديروزم ، پرسشي که هيچ جوابي به جز اشک نداشت

کدامين دعا به جدايي مستجاب شد

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      مسافرم دلم را شکست.....
  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 (11:16)

چقدر خوب ميشد كه تو باشي...

چقدر خوب ميشد كه تو باشي و با من باشي...

تو را اندازه مي كردم، در دستهاي جا مانده بر روي پنجره هاي كه هيچوقت باز نشدند...

حتي به روي تو!

تو كه پنجره ها را معني كردي....

وقتي هميشه گشودي بودي به روي آسموني كه منو از چشم تو مي ديد...!

چقدر خوب ميشد كه تو باشي، حتي روي بخار شيشه...!!!

كاش هميشه چشمهايم را مي بستم كه هيچ آسماني نتواند تورا از نگاه من بگيرد...

خاطرت خاطرخواهي را خاطره كرد، خاطره من....!

------------------------------------------

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست...

يك نفر زمزمه كرد : باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست...

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت و مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ كس هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...؟؟!!

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      خیلی دیر
  یکشنبه هفدهم شهریور 1387 (18:40)
خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با این دل                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      واسه یه احمق
  سه شنبه هشتم مرداد 1387 (0:27)

حتی نمیدونم چرا برای تو می نویسم ؟؟؟
حتی نمیدونم چه کسی خواهد خوند ؟؟؟
فقط می نویسم به خاطر خودم ، به خاطر یه دنیا آرزوی بی صاحب ، که کسی سراغی ازشون نمی گیره ، خیلی زود به تاریخ پیوستیم ،خاطره شدیم مثل زمان .
از عشق چیزی نفهمیدیم جز ترس ، از یار چیزی نچشیدیم جز دروغ ، از آرزو هوسش مال ما بود ، از تنهایی غصه خوردنش به یادمان ماند . اینها همه نیمه خالی لیوانند . نیمه پر مانده ...
نیمه پری که نخواهیم دید تا زمان مرگ ، لحظه جان دادن همه را می بینیم و می چشیم و درک می کنیم . چه حیف که دیگر برای جبران دیر است . روز آخر می فهمی من چه می گویم گر چه از تو و چون تویی انتظاری بیش از این نیست ، بی وفا
هرگز نگفتم فراموشم نکن ، ولی هرگز کاری که با امثال من می کنی از خاطرت نخواهد رفت ، تا روز حسرت ... باور کن

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      ای روزگار
  سه شنبه هشتم مرداد 1387 (0:22)

رفتي و تنهام گذاشتي

توي قلبم پا گذاشتي

تو که گفتي من مي مونم

چرا رفتي و نموندي

حالا که تنهاي تنهام

واسه دله خودم مي نويسم

مي نويسم تو کجايي

کي ميايي کي ميايي

تو که رفتي من اينجا تنهام

ديگه طاقتي ندارم

ديگه سخته بي تو موندن

بي تو هيچ معناي نداره

........

چرا من با يک نگاه عاشقت شدم

چرا فکر کردم تو ماله مني

چي شد که اينجوري شدم

چرا که عاشقت شدم

اينجور دل وابسته ي تو شدم

کاش که اينجور نمي شد

 


تو که رفتي ز پيشم

من اينجا تنها ميشم

تنهاي تنها مي مونم

من ديگه عاشق نمي مونم

حالا که دوستم نداري

چرا تنهام ميزاري

دوست دارم بهم بگي تو

من چه اشتباهي کردم

شايدم باور کنم من

که يه گناهي کردم

****

****


حالا که رفتي خدانگهدار

برو جونم برات دعا مي کنم

که هيچ وقت نشي تو تنها

برو خدا به همرات

-----------------------------


روي دريا خونه ساختي ساده دل

خيلي دير يارو شناختي ساده دل

تو قماره ناگوار عاشقي همه هستي تو باختي ساده دل

من اون عاشق ديونه اي اون

که اومدم باز در خونه ي اون

اما اومدم تا نفرينش کنم

نفرينم و به قلب سنگينش کنم

اي ساده دل اما نفرين که کاره قلب تو نيست

تو برو با خط قلبت بنويس

--------------------

سلام دوستان من و ببخشيد که دير آپ کردم اين چند ماه نبودم نمي تونستم کار داشتم

سر وقت به همتون سر ميزنم تک تک پيامهاتون را خواندم

و واقعآ ممنونم از همتون جدآ شرمندم کردين

ولي قول ميدم سر بزنم بهتون حتمآ

موفق و شاد باشيد

راستی من هنوز همون مهتاب دل شکستما
یادتون هستم یا نه؟
آخه من زود فرامو
خدانگهدار فعلآ

 

 

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
     
  یکشنبه دوم دی 1386 (11:31)

 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

 

  من میرم واسه همیشه     
                 

خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی 


   
من میرم واسه همیشه

 

 

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

 

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      پیام3
  شنبه بیست و چهارم آذر 1386 (22:59)
گلکم چرا از یادم نمیری ؟ من چرا نمیتونم تو را فراموش کنم ؟ چرا ازت متنفر نمیشم؟

جیگرم تو رو خد برو از یادم برو

وایییی دیگه دارم میفهمم قشنگ دارم حس میکنم من دیوونه شدم دیوونگی را حس میکنم آره مهتاب دیوونه شده

ببینم من بیشتر تو رو دوس ارم یا لیلی مجنونا

آخی دلم واسه خودم میسوزه این قدر کارام عجیب غریب شده تمام نشونه های دیوونه ها را دارم

مثلا این که چند روز پیش عین دیوونه ها رفتم از کلاسهای کنکوره کامپیوتر که خیلی دوس دارم انصراف دادم الکی

 الکی یا این که بی دلیل میخندم وسط خنده هام گریم میکنم و اشک میریزم جالبه نه؟

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به

عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار آن صدای زیبایت را گوش میدهم.عکست را هزار بار بوسیدم و

روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم

 میکردی و هیچ نمیگفتی.


من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته

است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم. از همه بدم میاد از همه میترسم
 
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر

میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم

هم در نهایت غم و اندوه.


خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.


دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء

من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را

 دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور

دوست داشته باشی.


من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم

 میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.


دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.


دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا

همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟


یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟


خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا

دوست نداری.


مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو

میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟

کاش فراموشت میکردم.............

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      پیام1
  سه شنبه ششم آذر 1386 (11:8)

 

اگر کلید قلبی رو نداری قفلش نکن

 

به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت

 

به کسی سلام نده اگه خداحافظی در پیشه

 

دست کسی را نگیر اگر رهایش خواهی کرد

 

به کسی نگو دوستت دارم اگر دیگری در فکرت

 هست

عشق یعنی چی؟
عشق یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش
 
 میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا
 
میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که
 
دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید
 
 جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی
 
یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات
 
 باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه. تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش
 
یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه
 
 گرم داری . تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و
 
جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست
 
 داشته باشی . تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی
 
بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد ی . !!! تا حالا فکر کردی
 
 که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد
 
 
اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار
 
 
یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون
 
فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز
 
جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... » حالا به خودت
 
فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....
 
تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی
 
 خشک و گاهی در تلاطم اس

 

 

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      پیام
  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 (23:5)

 

 

امروز دیگه تصمیم گرفتم...

بره واسه همیشه

دیگه نمیخوام باهاش باشم

نمیخوام برگرده

فقط میخوام با یادش با خاطراتش

با اون دوتا عکس

با اون صداها زندگی کنم

وایییییییییییییییییییی

خدا دیوونه شدم دارم هزیو میگم

آخه خدایا تو که میدونی من طاقت ندارم چرا بام ابن کارا کردی

۱۲ ماه باهام بود یعنی ۱ سال از عمرم پس چرا رفت

چرا؟

یعنی میخونه حرفاما

نه نمیخونه اون آدرس وبلاگ من را نداره

پس نمیخونه

پس واسه چی من مینویسم؟

فقط توکلم به خداس و بس.

 

چـــه سـخـتــه کــه امـشـب تــنـهـــــا بـمــو نـــم

 

 بدون تو با غـــــم و اشکــهــــا بـمــو نـــم

 

چــه ســخـتــه کــز غــــم دوری عـــز یـــزم

 

 بـبیــنــم کــه دور از تـــو دارم ایـنـجــــا مـی مــیــــــرم

 

 چــه ســخـتــه کــه عــاشـقــــا تـنـهــــا بـمـو نـن

 

 بـدون عـشـقـشــون حـتـی بـخــوان زنـــــده بـمـو نـن

 

مــنــم شــدم مـجـنـون تــنـهــــا و غــریــبـــــه

 

 کـــز درد وصـــال بــایــد تــنـهـــا بــمــیـــــره

 

 مـنـم شــدم فـــرهــــاد دل خـــون

 

 اســیـــر اشـــک و دل پــــر از خـــون مـنـم

 

 رفـتـــم در خــاطــــــرات مــدفـــــون

 

 هـمـچـــــون دل فـــرهــــــــاد و مــجــــنــــــــــون

 

 

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه

*********************************************************************

 

 

 گوش هايم را كر مي كنم

پاهايم را مي شكنم !

انگشتانم را بند بند مي برم !

سينه ام را مي شكافم !

قلبم را مي كشم !

حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم !

اما ...

قلبم را به بيگانه نمي دهم

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه

 

اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم

 

اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن

 

 اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه 

 

اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم

 

درست فکرمیکنی

 

 تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس

 

بـــــــــــــمــون

ولی نه ...

برو

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      من اومدم دوباره....
  جمعه هجدهم آبان 1386 (23:20)

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن

از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن

 از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره ...!

 

 

 

 

 

 

 

دوست دارم...
يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟

مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟


نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني
.....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجره بسته دلم شکسته                دلی که تنها دل به تو بسته 

 با یاد عشقت همیشه مسته

اما تو رفتی...

به من می گفتی هر جا که باشی      نمیشه روزی ازم جدا شی

اما چه آسون دل کندی ازمن

دروغ میگفتی...

خدا نگهدار

دستت تو دستم چتر شکستم        توی خیابون نم نم بارون

پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم!!!

هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون

چه خوش خیالم که برمیگردی باور ندارم!

صدای نازت توی خیالم دستای گرمت تو دست سردم

نوازشم کم حتی تو خوابم هنوز چشم به راهم ...

اگه تو حتی خاطره باشی بازم قشنگه مال من باشی

هرجا که رفتی هرجا که باشی

خدانگهدار...

دستت تو دستم چتر شکستم توی خیابون نم نم بارون

پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم

هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون

چه خوش خیالم که برمیگردی

 باور ندارم!

 

چه بر سر احساس دخترا اومده که همه شون می گن گریه نکن ارزشش رو نداره...

حتما راست می گن دیگه

گریه می کنم به خاطر احساسم

به خاطر خودم تا خدا دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه

وگرنه قبول دارم ارزش نداره...!

 

 

 

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      دیوانگی مهتاب
  چهارشنبه نهم آبان 1386 (13:33)

می خوام با بی کسی هام خو بگیرم

می خوام از یاد ِ تو، دیگه رها شم

اگه عاقل بودم حتی تا امروز

حالا می خوام یه بار دیوونه باشم

به جُرم ِ بی دلی از من گذشتی

تو بُهت ِ رفتنت یک عمر ِ موندم

اگه بودی تو رو مثل ستاره

به اوج ِ وسعت ِ شب می رسوندم

بگو جز خاطراتت من چی دارم؟

تموم ِ سهم ِ من از تو همینه؟

ببین چشمای من تو آینه ها هم

داره عکس ِ تو رو هرروز میبینه

به پای ِ تو همه،دین و دلم رفت

دیگه حتی خدام تو قلب ِ من نیست!

اگه کافر بشم بازم می خونم:

که این دنیا جای ِ عاشق شدن نیست

 

میخواستمت تورو تنهام گذاشتی برای اشکام وقتی نزاشتی 

دل را فروختی به یه کس دیگه ولی نگاهت اینو نمیگه دلت رو فرو 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی ولی نموندی

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی دلم رو سوزوندی

باید بمیرم این روز رو نبینم

همون بهتر که بی تو بمیرم

چشمای نازت صدای سازت چقده خوبه صدای اوازت .

توی خیابون یا توی ایوون

هرجا میشینم تورو میبینم

میگم که ای کاش پیشت میموندم دستام تو دستت برات میخوندم

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی ولی نموندی

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی دلم رو سوزوندی

دستم رو خوندی پیشم نموندی بدون دلم رو بدجور سوزوندی

میخوام بخوابم تا لحظه ی دیدار

تا با صدای نازت بشم بیدار

با بی کسی هات من بودم که ساختم

دل بهت سپردم سر به زیر انداختم

این غمار عشق رو من نشناختم ساده بودم و زندگیم رو باختم

 

 

 

گریه کردی ....گریه کردی لایق تو شد خاطر ساز من

به تن شبای سکوت تو شد آواز من

به لالاییه پر از غربتو بی خطر.

گفتی نرو اگه تو بری تکیه گاه من میشه باز خراب توی این کوریر میرسم دوباره به یه سراب

بزار روی شونه ی تو برم باز به خواب .

ولی رفتم دلتو شکستو موندی بی کسو بی پناه خودمو نمی بخشم بعد این واسه ی این گناه

روزتم مثل شب تاره من شد سیاه .

برمیگردم اگه تونستی منو واسه این گناهم ببخشی نمونده رو قالیه زندگیم غیر تو نقشی

بدون تا ابد هستم اگه تو باشی گفتی نرو اگه تو بری تکیه گاه من میشه خراب

بزار روی شونه ی تو برم باز به خواب

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      شکلات
  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 (11:14)

 

 

 

 

گفتم : دوست دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا ندارد.

گفت : تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد !

گفت : باشد ، تا پس از مرگ !

گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .

گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز هم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم .

خندیدم ، گفتم : تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار ، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم .

نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمی کرد ، می دانستم ، او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .

دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت :  بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم .

گفتم : باشد ، تو بگذار .

گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشد ؟

گفتم : باشد .

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت : " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ". و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

می گفتم : " بخورش ! "

می گفت : " تمام می شود ، می خواهم تمام نشود ، باری همیشه بماند " .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی ؟ 

گفت : " مواظب شان هستم " .

می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : " نه ، نه ، تا ندارد ، دوستی که تا ندارد " .

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است ، من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام ، او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود ، برود آن دور دورها ، می گوید : می روم اما زود بر می گردم .

 من می دانم ، می رود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد ، من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم : "این برای خوردن ". یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت ".

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد ، خندیدم ، می دانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی او تا دارد .

مثل همیشه ، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم ، اما او هیچ کدامشان را نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟

یادته این شعر را تو همیشه واسم میخوندی

و میگفتی تا نداره

ولی دیدی آخرش تا داشت

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      مهتاب
  سه شنبه هفدهم مهر 1386 (21:55)

سلام دوستاي عزيز
امروز من خودم با خودم مصاحبه كردم و واستون نوشتم
ديوونم نه؟
خوب شروع ميكنيم:ا
به نام خدا
نام : مهتاب
نام مستعار: تينا
لقب ها: مهول.مرمر
متولد: 3/12/67
تحصيلات: ديپلم كامپيوتر و در حال خواندن واسه كنكور
از ويژگي هاي اخلاقي: مهربان - فوق العاده شيطون- حساس - فوق العاده احساساتي - گاهي مغرور
رنگ مورد علاقه: سياه
ميوه مورد علاقه: شليل
درس مورد علاقه: هنر
در چه زمينه هايي پيشرفت داريد: هنر و كارهاي هنري فوق العاده ام
تفريح مورد علاقه: اينترنت و آهنگ گوش دادن و فيلم ديدن
وقتي دلت گرفته چه كار ميكني: آهنگ غمگين گوش ميدم و گريه ميكنم
معتاد به چيزي هم هستيد: بله معتاد قليان و آدامس
از چه آهنگايي خوشت مياد: فقط غمناك كه باش گريه كنم
گريه را دوست داري: خيلي زياد تنها ياره منه
از چه اسم پسري خوشت مياد: پيام و حسام
 از چه اسم دختري خوشت مياد: پرتو و هستي
ورزش ميكنيد: بله شنا و ايروبيك
خواننده مورد علاقه ايراني(مرد):شادمهر و داريوش
خواننده مورد علاقه ايراني (زن): گوگوش و هايده
خواننده مورد علاقه خارجي (مرد): گروه متاليكا و مايكل
خواننده مورد علاقه خارجي (زن): شكيرا و بيريتني
آهنگ رپ گوش ميدي: اوه حسابي عاشقشم مخصوصا سروش(هيچكس) و پيشرو
از چه شعري خيلي خوشت مياد: من تموم زندگيمه و آهنگ عشق پرزده از قيامت و روزگار از اميد
دوست داري از ايران بري: اگه به اون چيزي كه ميخوام نرسم بله از خدامه
شهرت را دوست داري: نه از اصفهان و آدماش متنفرم
عزيز ترين  كسي كه واسش ميميري: متاسفم اسمش را نميتونم بيارم ولي اون تموم هستي منه تموم زندگيمه
ولي بعد از اون عموما خيلي دوست دارم يه عمو دارم كه با دنيا هم عوضش نميكنم من عاشق عمو علي ام و زنش هستم
از چه چيزي خيلي خوشت مياد: از قرص و زيور الات و لوازم آرايشي
چرا قرص: نميدونم  زياد هم نميخورم ولي دوست دارم
از چه خياباني خوشت مياد: از خيابان مير
از چه ماشيني خوشت مياد:ماكسيما و كمري
غذاي مورد علاقت:كشك و بادمجان و جوجه
پاتوقت كجاس: آشام و پارك گلستان خانه اصفهان
عشق چيه:وجو.د نداره همش دروغه خرافاته مضخرفه
دوست دارم چيه: ايم دروغه پوچه شده سرگرمي
از چه چيزي خيلي بدت مياد: از بازيچه شدن و از پول
مگه تا حالا بازيچه شدي: آره زندگيم نابود شد
الان چه حسي داري: دلم گرفته
چرا: نميدونم
ميخواي چكار كني:گريه
اعصابت خورده:راستش آره
از چه كلماتي خوشت مياد:مهتابم-خانمم-گلم-خودكشي
از چه كلماتي متنفري:دوست دارم-مهستاي من-زندگي
نماز ميخوني:بله صد درصد اول وقت
روزه چي ميگيري: تااونجايي كه بتونم بله
بهترين سال تا الآن:نداشتم ولي سالي كه بميرم بهترين سالمه
بدترين سال تا الآن:1386و 1367
بهترين روزت: پنج شنبه هميشه بهترين روزم بوده
 بدترين روزت:همه ي روزها به غير از پنج شنبه
دوست داري الان كجا بودي: آشام و يا حرم امام رضا
بهترين جاي زندگيت:آشام
بدترين جاي زندگيت:آشام
چه ماهي را دوست دري:تير - دي- اسفند
چنده تير و دي و اسفند:19 تير و 3 دي و 3 اسفند
بهترين دوستت:شيوا
از چه بازيگري خوشت مياد(مرد) ايراني :گلزار و محمد رضا فروتن و ايرج قادري و مرحوم فردين
از چه بازيگري خوشت مياد(زن) ايراني:هديه تهراني و حديث فولادوند
از چه بازيگري خوشت مياد(مرد) خارجي :ديكاپريو و برات پيت و تام كروز
 از چه بازيگري خوشت مياد(زن) خارجي:نيكل كيدمن
خسته شدي: نه اصلا
يه نصيحت به خوانندگان:هيچ وقت كلمه دوست دارم را باور نكنيد و عاشق نشيد
يه يادگاري به خوانندگان:هميشه كسي را دوست داشته باش كه دلش اونقدر بزرگ باشه كه واسه جا شدن تو دلش نياز نباشه خودتا كوچيك كني
احساست را بگو:بازم دلم گرفته چند روزيه كه رفتي
يه بيت شعر:بوديم و كس پاس نداشت كه هستيم ...... باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
با چي زندگي ميكني: با گذشته با خاطرات خوبم
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو: خدايا خودت كمكم كن
برنامت واسه آينده: من اميدي به آينده ندارم كه برنامه اي داشته باشم
راستي چرا شما هيچ وقت نميگيد خداحافظ هميشه ميگيد فعلا:آخه هميشه ميگفت فعلا ميگفت اگه بگي خواحافظ ميري واسه هميشه
بزرگترين آرزوت: 2 تاس اوليش اين كه اوني كه تموم زندگيمه هميشه خوش باشه و دوميش بازيگر بشم
و در آخر:بگذاريد و بگذريد و ببينيد و دل مبنديدچشم بيندازيد و دل مبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت و اميدوارم تموم خاننده هاي عزيز هرجاي اين كره ي خاكي هستن غم به دلشون را ه پيدا نكنه
فعلا

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      چرا برگشتی؟؟؟؟چرا؟
  چهارشنبه یازدهم مهر 1386 (17:9)

وقتی که خا کم می کنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگید که اخرش از حرفاتون حول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبره من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

  هر چی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نزارید از اسمه منم یک کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من   چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدمه من به جای تو ریگای پوشالی شده

اون که می گفت می مرد برات دیدی راست راستی مرد

رفتو همه خاطره شم بخاطرت برداشتو برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبره منو بهش ندین خوب می دونم

میاد جای همیشگی:سره قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره

می خوام رو سنگ قبرم این باشه

 

           

    یادته نفرینت کردم

گفتم الهی کاری که با من کردی را عزیزترین کست سرت بیاره

یادته؟؟؟/

حالا اومدی میگی نفرینم گرفتت

میگی پشیمونی

نه تو بایدتنها بمونی

چرا اومدی؟

چرا گریه کردی؟

چرا التماسم  کردی؟

تو همئنی عوض نشدی

میترسم از عاقبتش میترسم دوباره بری

چکار کنم

کمکم کنید

تو رو به مقدسات عالم کمکم کنید

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      دیگر چه سود...
  پنجشنبه پنجم مهر 1386 (17:10)

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر صدایی که

دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم ......  مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

در کلبه ای مجهول به گوش می رسید

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر....

 

 

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد

او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد

او بشد  لیلا و ما مجنون روی ماه او

قلب ویران مرا آباد کرد

نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود

قبل از او

قبل از او دنیا برایم اینچنین زیبا نبود

بعد از او هم زندگی هست

بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ

بعد از او این زندگی دیگر چه سود؟؟؟؟؟

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      یادت هست نه هیچ دچیز یادت نیست شنیدم سرت شلوغه
  یکشنبه یکم مهر 1386 (8:43)

خواستم بگويم:

خواستم بگويم " اندك شماري از اين انسان ها ، رهگذراني هستند خسته ، خسته از دل دادگي هاي از ياد رفته و يا خسته تر از يك بارگي هاي اين زمانه ، كه هر لحظه اند به دنبال كسي كه بتواند بادبادك هاي احساسشان را به پرواز وا دارد و چه شوقي ژرف تر از اين كه تن و جان خسته ات را ، آن كس ، ‌به اوج آسمانِ نزديك ،‌ آبي تر كند " ،‌ همين .

يادم باشد كه چگونه ، ديگر نديدنت را انتظار مي كشيدم !

يادم باشد كه باز به يادت ، آن منگنه هاي احساس را با طرزي ناشيانه به قلبي كوچك بدل سازم و حريصانه به نرمي روي كاغذكي بچسبانم .

يادم باشد همواره آن پروانه خشك شده از لبريز خواهش را به پرواز شوق ديدار تو نزديك كنم .

يادم باشد خاطره هاي هر لحظه اي مان را به گوشه اي دنج نيندازم تا با غبار سنگ دل عادت ، از يادم برود .

يادم باشد كه بگذارم در گوشه اي از قلبم ، ماندگاريت را براي هميشه فرياد كني .

يادم باشد بي تو مهتابِ مشيري را به يادت هر شب مشق كنم و محكمتر بنويسم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم را .

يادم باشد ...............................................................................................................

.

.

.
و يادم مي ماند آخرين نگاهت را ...

او گفت كه شايد ديگر نيايم و من چه سنگين ، عاقلانه باور كردم رفتنش را !

و چه سخت اين كه لحظه لحظه بماني منتظر تا او برود براي هميشه !

و او بماند و بگويد كه خواهم رفت و تو ذره ذره نابود شوي در پي انتظار رفتنش !

و اين چرخه پرحوصله عاطفي ، ادامه يابد تا مرز جدايي .

يادم باشد به او نگويم بي تو خالي مي شوم تا ابد !

شايد كه ادامه دهد اين چرخه هر لحظه اي را !!

تو رو خدا رهایم کن از هر چه دلهرگی از هر چه شمارش

 

 

شب ها را به شمردن ستاره هاي تنهائي ام مي گذرانم تا شايد خواب سياهي ، به بزرگي همين آسمان بالا سري ، هيبت چشمانم را در خود غرق سازد .

شب ها را به مرور لحظه هاي ناب هر روزه مي گذرانم تا شايد سنگيني تكرار آن لحظه هاي دقيقه اي ، لختي از سنگيني سخت ساعات شب را بكاهد .

شب ها را به نوازش دست نوشته هايت مي گذرانم که شايد گرمي سايش انگشتانم بر روي جوهره نوشته ها بوي طراوتشان را دوباره تازه سازد و من تو را دوباره احساس كنم .

رفتي و دلك غمگينم را با مشتي خاطره جور وا جور تنها گذاشتي و همه ام را گرفتي و تنها به من شب هاي باران زده ات را دادي ،‌ حتي بدون اندك چتري در ميان آن ها !

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)
      هنوزم...
  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 (21:3)

هنوزم گاهی قلبم درد می گیره... هنوزم گاهی منگ می شم... هنوزم گاهی تو تنهاییام یاد اون جا می افتم...  هنوزم گاهی سرم داغ می کنه... هنوزم گاهی دلتنگ می شم... خیلی دلتنگ... هنوزم حسش می کنم... راستی چی رو؟ گنگ و نامفهوم شده... نه فقط... بلکه همه چی. خیلی وقت بود چیزی گوش نداده بودم... صدای گیتارتوی مغزمن پیچ می خوره...انگاریه کسی چیزی می گه...بیشترگوش می کنم ولی صداهه محو می شه... رویای منم... ولی نه  انگار این منم که دارم... حرف می زنم... صدای خودم رو می شنوم اما نمی فهمم... مثل اینه که یه غریبه داره حرف می زنه ... با یه زبون دیگه... کلمه ها تاب می خورن می افتن پایین... قبل ازاینکه من بفهممشون... وای خدایا دارم شک میکنم به خودم من دییوونه شدم

خدایا ناشکری نیست ولی دارم به عدالتت شک میکنم

خدایا نه نزار ایمانم را از دست بدم

           آره قصه مادربزرگ درست بود یکی بود یکی نبود

 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

| نوشته شده توسط مهتاب(مهولي)